مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
422
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كنيزكى بر وى رحمت آورد و دلش برو سوخت . بىخبر از ملكه ، او را آب و دانه همىداد تا اينكه روزى از روزها كنيزك ، ملكه را غافل كرده ، بسوى شيخ بقال رفت و او را از حادثه آگاه كرد ، گفت : ملكه لاب قصد هلاك پسر برادر تو دارد . شيخ بكنيزك گفت : ناچار اين شهر از ملكه بگيرم و ترا در جاى او ملكه شهر كنم . آنگاه شيخ ، طاسكى را بزد . درحال ، عفريتى كه چهار پر داشت ، پديد آمد . شيخ به او گفت : اين كنيزك را بگير و بسوى شهر جلنار بحريه و مادر او شو كه ايشان از همهء ساحران روى زمين ، ساحرترند . و بكنيزك گفت : چون بدان شهر رسى ، ايشان را از كار ملك بدر باسم آگاه كن . درحال ، عفريت ، كنيزك برداشته ، بپريد . و ساعتى نرفت كه در قصر ملكه جلنار بحريه فرود آمد و كنيزك را در بام قصر بگذاشت . كنيزك نزد ملكه جلنار شد و زمين بوسيده ، او را از ماجراى ملك بدر باسم آگاه كرد . جلنار ، او را سپاس گفت . و در شهر ، طبلهاى بشارت بزدند . و بزرگان دولت را آگاه كرد كه ملك بدر باسم پديد گشته . پس از آن جلنار بحريه و مادر او فراشه و برادر او صالح تمامت قبايل جان و لشگريان دريا را حاضر آوردند و طيران كرده ، در شهر ملكه لاب فرود آمدند و قصر ملكه را بتاختند و كافران شهر را بكشتند . آنگاه ملكه بكنيزك گفت : پسر من كجاست ؟ كنيزك ، قفسى برداشته ، پيش آورد و اشارت بپرنده كرده ، گفت : اين پسر تست . ملكه جلنار او را از قفس بدرآورد و آب بدست گرفته ، بر وى بفشاند . ملك بدر باسم به صورت اصلى بازگشت . مادرش او را در آغوش گرفته ، بگريست . پس از آن جلنار بحريه ، شيخ عبد اللّه را حاضر آورد و نيكوئيهاى او را سپاس گفت و كنيزك را كه خبر بدر باسم آورده بود ، بشيخ تزويج كرد و او را ملك آن شهر گردانيد . و مسلمانان شهر را حاضر آورده ، ايشان را بفرمانبردارى شيخ بفرمود و از ايشان پيمان گرفت . پس از آن ملكه با مادر و برادر ، شيخ را وداع كرده ، بسوى شهر خويشتن روان شدند . اهل شهر بشادى و فرح ، ايشان را استقبال كردند و شهر را تا سه روز